۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

طبيعت زنانگي ام هرباريك جور خودش رو بروز مي ده. گاهي عصبي، گاهي دردناك، گاهي غمگين، گاهي بهونه گير، گاهي همه اش با هم ...
اين بار بهانه گيرم. دليل خوبي هم دارم كه هي با خودم نق بزنم.
خيلي بده كه آدم اونقدر تنها باشه كه واسه هيچ كسي نتونه بهونه گيري كنه، نتونه شكايت كنه، نتونه نق بزنه و خودشو يكم آروم كنه. مثل خيلي وقت هاي ديگه اي كه در تمام عمر 26 سالم خودم رو آروم كردم، بازم بايد به دلم هي نق بزنم، تو دلم هي بهونه بگيرم، با خودم غربزنم، از درو ديوار شكايت كنم ،اينقدر با دلم حرف بزنم تا آروم شه.
اين سرنوشت دل منه. بايد باهاش كنار بياد. هيچ وقت دلم حس نكرد يكي رو داره كه اين كارو مي تونه واسش بكنه.

۱ نظر:

  1. هنوز عمر تموم نشده. بهتره نگی "هیچ وقت نشد ..."

    ممکنم هست هیچ وقت نشه، اما ممکنم هست یه وقتی بشه!

    اگه تا الآن نشده، هیچ دلیلی وجود نداره که این نشدن ها ادامه پیدا کنه!

    میدونم، دارم زیاده از حد خوش بینانه نگاه می کنم. اما حد اقلش بد بین نباش. هم؟

    پاسخ دادنحذف